دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

...!

خدايا ! دلم گرفته. نميدونی چه حاليم! امروز عاشورا بود خدايا .شام غريبان... هيچ جا نرفتم.. دلم ميخواد کسی خونه نبود و ميشستم گريه ميکردم..يه دل سير..! خسته شدم بس که بغض امو نگه داشتم ! خسته شدم بس که حصرت روزای رفته رو خوردم. دقيقا ۱سال پيش، همين موقع ها بود که منو اون دمه باغچه های ارسباران نشسته بوديم ! شمع که روشن کردم فقط يه آرزو کردم.. يادته خدايا ؟؟ گفتم هميشه اونو پيشم نگه دار، خدايا هيچ وقت دستای گرمشو ازم نگير! ميدونم يادته! نميدونم کجای کار اشتباه بود؟ اون شب چقدر گريه کردم ! کی فکرشو ميکرد که شادی يه روز دين و ايمان پيدا کنه ؟!؟! نميدونم چرا همه بهم ميگن شام غريبان شبه آرزوهاس...همه ی آرزوها برآورده ميشه... شايد منظورمو نفهميدی خدا! شايد اندازه ی عشقمو نديدی! نميدونم.. شايدم واقعا اون بنده ای نبودم که بخوام خدا آرزوهامو برآورده کنه..شايد بنده ی خوبی واسش نبودم...شايد...شايد...شايد...

۱سال گذشت ! چقدر دلم ميخواست الان منم مثله همه ميرفتم همونجا و شمع روشن ميکردم... اينبار نه واسه ی اينکه برگرده و هيچ وقت ترکم نکنه،اينبار آرزوم اينه که هيچ وقت کسی که اون دوسش داره ترکش نکنه.. يه شمع هم واسه خودم که هيچوقت دله کسی رو اونطوری که ماله منو شکستن نشکونم..

باشه خدا جون ! با اينکه اون موقع آرزومو برآورده نکردی ،ولی جونه بهترين بندهات اين دفعه بهشون فقط گوش کن ! خدايا ! هميشه عاشقتم!

از طرف بنده ای که با ياد تو دوباره جون گرفت.

 تسليت ميگم و اميدوارم همه به آرزوهاشون برسن...

راستی هر کی که شمع روشن کرده يه شمع هم واسه من روشن کنه! اميدوارم اينجا باز همون دنيای شادی بشه !

   + شادی - ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ٢٩ دی ۱۳۸٦