دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

تو نيز زمين و آسمان را کفر می گويی...

خدايا اگر روزی از عرشت به زير آيی,لباس فقر راپوشی,غرورت را برای تکه نانی زير پای نامردان بريزی...زمين و آسمان را کفر ميگويی...

اگر با مردم آميزی,شتابان در پی روزی از پيشانی عرق ريزی,و شب آزرده و خسته,تهی دست و زبان بسته,به سوی خانه باز آيی...زمين و آسمان را کفر ميگويی...

اگر در ظهر گرماخيز تابستان,کنارسايه ی ديوار تن خود را بدست خواب بسپاری,لبان تشنه ات را بر کاسه مس های قيراندود بگذاری و قدری آن طرف تر خانه های مرمرين را روبه رو بينی و دستانت برای سکه ای اين سو آن سو در گذر باشد,به اميدی که شايد رهگذری از درونت باخبر باشد...زمين و آسمان را کفر ميگويی...

اگر آنطور که ميگويی از جان ها خبر  داری و با چشمان خود نا مردی هارا می بينی,پشيمان  ميشدی از قصه ی خلقت,در اين بودن,از اين بيهوده ماندن در خراب آباد دنيا...

آری!تو نيز زمين و آسمان را کفر می گويی..!

   + شادی - ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱٤ مهر ۱۳۸٥