دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

پرنده فقط يک پرنده بود...

پرنده گفت:چه بويی ,چه آفتابی ,آه بهار آمده است,

و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت.

پرنده از لبه ايوان پريد مثل پيامی پريد و رفت.

پرنده کوچک بود.

پرنده فکر نميکرد.

پرنده روزنامه نميخواند.

پرنده قرض نداشت.

پرنده آدم ها را نمی شناخت...

پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بي خبری می پريد...

و لحظه های آبی را ديوانه وار تجربه ميکرد,

پرنده...آه...فقط يک پرنده بود...!                     (فروغ فرخزاد)

...........................................................................................................

راستی!وبلاگه عزيزم...تولده ۲ سالگيت مبارک...!

   + شادی - ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱٢ شهریور ۱۳۸٥