دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

یک سال ۴ ماه و ۱۶ روز

هی با خودت فکر میکنی که چطور ممکنه کسی که انقدر دوستت داشت یه دفعه اینجوری تغییر کنه!

به ۲ ماه پیش فکر میکنی که با هم آفریقای جنوبی بودین. به موقع هایی که تو ماشین طولانی رانندگی میکرد و کلی باهم میخندیدین و حرف میزدین و بهت میگفت آدرس پیدا کن و تو خنگ بازی در می آوردی و اونم غر میزد سرت و بهت میگفت حلزونه بیخوده لوس! زمانی که تو تلکابین بودین و داشتین میرفتین بالای تابل مانتین که پانیک گرفتی و نفست بند اومد و کلی بغلت کرد و باهات حرف زد که خوب شی.. به موقعی که توی قایق از ترس میله رو محکم گرفته بودی و گریه میکردی و اون محکم بغلت کرده بود میگفت نترس دیوونه من پیشتم چیزی نیست...و تو احساس میکردی خوشبخت ترین دختر دنیایی... به موقع ای که جغد ها و عقاب ها میشستن رو سرتون و کلی میخندیدین...

به ۴ ماه پیش فکر میکنی که اومده بود وین پیشت... یادت میاد که چقدر بهتون خوش گذشته بود. به کنسرتی که با همدیگه رفتین، به شهر بازی و بازیه ترسناکی که محکم از پشت بغلش کرده بودی و جیغ میکشیدی اونم بهت میخندید! به شبی که با هم رفتین رو نیمکت های موزه کارتیر دراز کشیدین و ستاره هارو نگاه کردین، به موقع هایی که تا یک فرصته کوتاه پیش میومد و کسی حواسش به ما نبود یکهو‌ یه گوشه ای محکم لباتو بوس میکرد و میگفت "آخیششش!" بعد میرفت و تو تا یه ساعت دلت همش درحاله ریختن بود و واسه خودت رو ابرا بودی...

به ۵ ماه پیش فکر میکنی که با هم دانمارک بودین. هی به زور راه میبردتت و تو پریود بودی و از کمر درد داشتی میمردی و هی غر میزدی و فحش میدادی و داد میزدی سرش، اونم با صبوری تمام بدون اینکه چیزی بگه راهشو میرفت! به شبی که تو بار باهم فوتبال آلمان و ایتالیارو دیدین و شبش مست پیاده برگشتین هتل و تو راه کلی آواز میخوندی و میرقصیدی و جیغ میکشیدی و اونم باهات میدویید و بهت میخندید و بعضی وقتها هم تو رقصیدنت سهیم میشد...

به ۸ ماه پیش فکر میکنی که رفته بودی خونش تو اسکیلستونا... چقدر بهت خوش گذشت! چقدر با دوستاش میرفتین بیرون و میخندیدین. وقتی یه شبش مریض بودی و هی سرفه میکردی نصفه شب بیدار شد برات شیر داغ کرد بهت داد و کلی نازت کرد که زود خوب شی... وقتی بیکار بودین باهم راز جنگل بازی میکردین و سعی میکرد رو حافظه ات کار کنه..! موقعی که باهم رفتین خرید مواد غذایی واسه خونه و از اینکه کلی خوردنی خریدی تعجب کرده بود! صبحانه هایی که به سبک خودت براش درست میکردی، با آرامش غذا میخوردی و هی غر میزد تا نونت داغه بخور انقدر لفت نده! وقتی شبه قبله رفتنت کلی تو بغله هم گریه کردین و از این فاصله ی بینتون متنفر بودین و میخواستین همیشه پیش هم بمونین...

به ۹ ماه پیش فکر میکنی که استکهلم بودین. به اون کافی شاپ کوچولویی که بغله هتل پیدا کرده بودین و هر روز صبح میرفتین از اون ساندویچ های خوشمزه ی مرغش میخوردین! به یادگاری ای که رو دیواره کافه نوشتین... به شبی که دعواتون شد و سرش هی داد کشیدی و داد کشیدی و پشتتو کردی بهش و خوابیدی و اونم گفت روتو نمیکنی به من؟ جوابشو ندادی و اونم رفت... بعد که برگشت برات شام خریده بود که گشنه نخوابی! به وقتایی که از بیکاری لوگو کوییز بازی میکردین! به شبایی که وقتی با هم بودین عجیب عشق رو توش حس میکردی و هیچوقت اینجوری عاشق ندیده بودیش! به روزی که پروازت بود و تو خوشحال که داری برمیگردی خونه و اون با چشای خیس از دور داشت رفتنتو نگاه میکرد و هنوز عاشقت بود...

به ۱۱ ماه پیش برمیگردی. وقتی بعد از ۵ ماه دوباره همو دیدین... به پراگ فکر میکنی... به بوداپست به وین... و حرفی برای گفتن نداری... انگار بهترین خاطراته زندگیت خلاصه شده تو اون ۱۰ روز... به رودرواسی داشتن های توی پراگ. به یخ زدن توی هتل داغونه بوداپست و شراب نوشیدن و عشق بازیا. به استخر آب گرم رفتن توی اون هوای سرد.. به اینکه هتلشو اشتباه کنسل کرده بود و مجبور شد ۳ روز بیشتر خونه ات بمونه و تو انگار دنیارو بهت داده بودن...

به یک سال و ۴ ماه پیش فکر میکنی که باهم لندن بودین. نمیدونست چطوری باید باهات حرف بزنه و خجالتی بود و تو مثله همیشه شاد و پرحرفو غرغرو بودی.. به ۹ جولی ۲۰۱۵ فکر میکنی که عاشق شدی. عاشقه کسی که بعد از ۴ سال- بهترین دوسته غریبه بودن- دیدیش.

به تک تکه روزهایی که بعد از سر کار بهت زنگ میزد، به مسیج هایی که صبح ها بهت انرژی مثبت میداد، به برنامه ریزی هایی که کرده بودین که بری سوئد پیشش بمونی، به شبایی که انقدر دوستش داشتی که دلت نمیخواست بخوابی چون دلت براش تنگ میشد...

به همه ی این یک سال و ۴ ماه ۱۶ روز فکر میکنی و از خودت میپرسی کجای کار اشتباه بود؟ از کجا دیگه دوستت نداشت و تو نفهمیدی...؟

به همه ی این مدت فکر میکنی و آرزو میکنی هیچوقت زیر عکسه لندنت کامنت نذاشته بود که باعث شه دوباره بهش مسیج بدی...

به ۹ جولی ۲۰۱۵ فکر میکنی...

   + شادی - ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ٥ آذر ۱۳٩٥