دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

خلایق هرچی‌ لایق !!

مردن آنقدر سخت نبود ٬ که زنده بودن ...

شنیدم کسی را دیروز در میدان شهر به دار کشیدند ٬ برادر من نبود ...
به دختری قبل از اعدام تجاوز کردند ٬ نمیشناختمش ...
آن یکی عکاس ٬ خبرنگاری بود که کشتندش ٬این حرفه همواره پر خطر بوده ٬ با من هیچ نسبتی نداشت ...
ندا جسور بود و زیبا ٬ دیر شناختمش ٬ چند کوچه بالاتر همسایهُ ما بود ...
چه سیه چشم و خوش اندام است این دخترک ٬ که در خیابانهای شهر خود فروشی میکند ٬ نگاهش غمی آشنا دارد ٬ اما خواهر من نیست ...
نه ٬ نه ٬ من در دیاری زندگی میکنم که اندک اندک خوشی های آن دارد میرود زیر پوستم ٬ دختران بلوند با پاهای بلند و سینه های درشت و پوستی به روشنی آفتاب که دلواپسی را پس میزند ...
و من آرام آرام تهی میشوم از اندیشه ... 
خیانت و وطن فروشی سکهُ رایج روزگار است و مردمان چشمان از حدقه بیرون زدهُ هموطن بدار آویختهُ خود را به تماشا نشسته اند و مرگ عاطفه را مسرورند و عزادار حسین و گِل به سر مالیده و هراز گاهی آروغ های روشنفکرانه میزنند و از آزادی سخن میگویند و من دلواپسِ این هوای ابری ٬اگر باران ببارد ٬ کفشهایم آغشته به گل میشود ٬ و مدام سرگردانم در جنگل اشباح ٬ غوطه ورم در مرداب های مسموم بیخیالی و بی تفاوتی ٬ و مدام فرو میروم ٬ فرو میروم ...

   + شادی - ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; ٦ آبان ۱۳٩۳