دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

آغوشت..!

نفس می کشم نبودنت را,
نیستی؛

هوای بوی تنت را کرده ام...
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است !
تو نیستی؛ آسمان بی معنیست,
حتی آسمان پر ستاره...
و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد !
تو نیستی
و من چتر می خواهم ..
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده..
خودم را به هزار راه می زنم...
به هزار کوچه...
به هزار دَر...
نکند یادِ آغوشت بیفتم ..!!

*دیگه به کسی خبر نمیدم که آپم... به دل نگیرین, فقط باور کنین که حسش نیست..!ماچ

   + شادی - ۳:۳۳ ‎ق.ظ ; ۳٠ شهریور ۱۳٩٠