دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

داستان!

خیلی قدیما خدا که هر روز صبح از خواب بیدار میشده میرفته جلوی اینه و خودشو نگاه میکرده و از زیبایی عجیبه خودش لذت میبرده.. یه روز صبح که داشت خودشو تو اینه نگاه میکرده آینه از دستش میفته و میره رو زمین و هزار تیکه میشه و هر تیکش میره تو قلبه یه انسانی.

از اون موقع تاحالا خدا دیگه خودشو تو آینه ندید و منتظره تا ما آدما این تیکه های آینه رو رو به آسمون کنیم فقط خدا وقتی میتونه دوباره زیبایی خودشو ببینه که همه ی آدما آینه ی  قلباشونو رو به آسمون کنن و اینم فقط با عشق ورزیدن ممکنه..

   + شادی - ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ٢ آبان ۱۳۸٧