دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

تعطیلات کریسمس را چگونه گذروندین؟

23 دسامبر 2015: فرودگاه، دیدار بعد از 6 ماه، احوالپرسی مثلا صمیمی، حس عجیبی که نمیدونی بعده اون رابطه چجوری باید برخورد کنی. هم من، هم اون. 

23  دسامبر 2015: کشور چک ،پراگ. شب موقع خواب هنوز نمیدونی چجوری رفتار کنی.دلت بدجور هوای بغلشو دستاشو کرده، کم مونده خوابش ببره که دیگه طاقت نمیاری: -بغلم می کنی؟ -معلومه عزیزم...

27 دسامبر 2015: کشور اتریش، وین...

29 دسامبر 2015: کشور مجارستان، بوداپست. وقتی بهش فرقه س ک س با عشق بازی رو نشون میدی.

31  دسامبر 2015: کشور اتریش، وین ساعت 12 شب آغاز سال 2016. آتیش بازی،الکل، آهنگ، خیابون، مردم، استرسه بمب گذاری،خنده، عکس یادگاری، خونه.

1 ژانویه 2016: سرگیجه و سر درده بعد از مستی، آب گرم ابرلا. شنا، ترکیبی از آبه گرم و گوگرد با هوای سرد و برفی و  بخار و نوره قرمز و آبی و لباش...

2 ژانویه 2016: کشور اسلواکی، براتیسلاوا، قلعه، هوای سرد، خیلی سرد... 

2 ژانویه 2016 : شب موقع خواب، -اون: چیزی شده؟ -من: نه خوبم. - پس چرا ساکتی؟ من شادیه ساکت رو دوست ندارم . -چیزی نیست... بغض، گریه، سکوت. نمیخواستی گریه ات رو ببینه. نمیخواستی ناراحتش کنی ولی بغضه چند روزت ترکید. بغله گرمش، دستاش که موهاتو ناز میکنه، صداش که میگه گریه نکن به مسافرتامون که انقدر خوش گذشت فکر کن. به پراگ فکر می کنی، به اینکه باهمدیگه چقدر بهتون خوش گذشته، گریه ات شدیدتر میشه... شروع میکنه برات حرف زدن. تاحالا اینجوری ندیده بودیش. برات از قشنگیا میگه و آروم میشی. بهش میگی که من هیچی راجع به تو نمیدونم، اونم همینو میگه، شروع می کنین از زندگیتون گفتن، میفهمی اون پسره مرفه بی دردی که همیشه تو ذهنت بوده نیست، تو هم از بچگیه مزخرفت میگی، خوابتون میگیره، بغله گرمش... خوابی نا اروم و پر از بغض...

3 ژانویه 2016 : فرودگاه، قهوه، لباتو میبوسه، تو ذهنت همش از خودت میپرسی که دوباره کی اون لبارو میبوسی؟ سریع بلیطشو میزنه و میگه زود برو از خداحافظی بدم میاد، یه دسته سریع تکون میده و میره...

میره و تو وای میستی و رفتنشو نگاه میکنی، بغضت میترکه...

   + شادی - ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱٤ دی ۱۳٩٤