دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

آنچه گذشت...

به زودی تولده ۹ سالگیه دنیای شادیه !

 ۹ ساله پیش همین موقعه ها بود که به خواهرم گفتم برام وبلاگ بسازه چون خودم بلد نبودم. یادمه کلی‌ با گریه و زاری و خواهش تمنا آخر قبول کرد، به شرطی که فقط ماهی‌ یکبار آپدیت کنمش!

بالاخره خواهر بزرگتر بود و منم باید حرفشو گوش میدادم !

الان همون خواهر بزرگه که اونموقه ها ۱۷-۱۸ سالش بیشتر نبود تابستونه پارسال ازدواج کرده من هنوز باورم نمی‌شه که یک سال از ازدوجش میگذره

 و۹ سال از وقتی‌ که با خودم فکر می‌کردم خوش بحالش چقدر بزرگه!

الان خیلی‌ چیزا عوض شده... دیگه هیچکس اون بچه های قدیم نیست ! الان دیگه بچه های فامیلی که اونموقه ها به نظرمخیلی‌ بزرگ بودن هم رفتن سر کارو زندگیشون !

 اونموقع ها خالم اینا از کرج میومدن خونه ما و چن روز میموندن، موقعهٔ رفتنشون منو دختر خالم انقدر گریه میکردیم که مارو از هم جدا نکنن ! بعضی‌ وقتا فکر می‌کنم کاش همه چی‌ برگرده به همون موقع ها. وقتی که بزرگترین غصم جدا شدن از دختر خالم بود !

الان همه چی‌ عوض شده ! الان خالم چند ماهه که رفته تو آسمونا. دختر خالمم حتا, چند ساله که ازدواج کرده !

 نمی‌دونم...

بعضی‌ وقتا هم به این فکر می‌کنم که بالاخره آرزوی بچگیم بر آورده شد و من بزرگ شدم.

حالا که آرزوم بر آورده شده باید ازش استفاده کنم !

۵ ساله که از ایران رفتم، چند ساله دارم توی معتبرترین شرکت ساختمانی اتریش کار می‌کنم, ۲،۳ ماه دیگه هم درسم تموم می‌شه و میشم خانوم مهندس ! چند وقتم هست که توی سرمه برم یه خونه دیگه و از‌ خانواده جدا شم. بالاخره اینجا زشته دختر ۲۲ ساله هنوز خونه مامان باباش زندگی‌ کنه !

جدیدا خیلی‌ تغییر کردم, یجورایی زده به سرم !

 با دوست پسرم بعد از ۲ سال بدون هیچ دلیلی‌ به هم زدم, از سر کار استعفا دادم(!!!)، صاحب سگ مورد علاقم شدم و چن ماه پیش هم با پس اندازم تونستم بالاخره ماشین بخرم .همهٔ خرجشم با درامد خودم میدم!  بماند که هنوز گواهینامه مو نگرفتم !! اونم تا یه ماه دیگه میگیرم...

می‌خوام یه شادی دیگه بشم. همونطور که شادی ۱۳ ساله, بعد از ۹ سال این همه عوض شد، حتما بازم می‌تونم ! این دفعه می‌خوام این مدرک کوفتیرو بگیرم که خانواده خیالش راحت شه بگن دخترمون مهندسه ! بعد برم طراحی لباس بخونم، شرکت خودمو بزنمو اسم برندمم بذارم شادی!

 بالاخره هرکسی آرزوهای خودشو داره... شایدم اصلا نتونم اینکارو بکنم چون بودجه می‌خواد! ولی‌ حداقل میگم تلاشمو کردمو نشد...

چند وقت بود دلم می‌خواست با یکی‌ حرف بزنم بدون اینکه چیزی بهم بگه و فقط بهم گوش کنه ولی‌ آدمشو پیدا نمیکردم. به مناسبت تولد "دنیام" گفتم حرفامم بزنم که یه ذره فکرم آزاد شه...

دنیای شادی ۹ ساله شد و من می‌خوام یه بار دیگه آرزو کنم اون زمانی‌ بیاد که به خواهرم التماس می‌کردم برام وبلاگ بسازه !

میترسم از روزی که به همهٔ آرزوهام رسیده باشم...

   + شادی - ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ٢۸ امرداد ۱۳٩۳

بدون عنوان !!

مرد گفت : دوستم داری؟

زن چیزی نگفت...

مرد "دوستم" را نگفت

- داری؟

زن سر تکان داد.

 مرد گفت:

- بگو !

زن آرام گفت:

 - دارم.

مرد با خود گفت: تفتیش فکر خوب نیست.

و فهمید چیزی ترک برداشته اما دیده نمی‌شه.

مثل سرامیک زیر کمد دیواری.

میدانی ترک برداشته اما نمیتونی‌ نشانش بدی‌.

مرد گفت:

- خدا نگهدار

زن گفت:

- خدافظ

   + شادی - ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ٢٢ امرداد ۱۳٩۳