دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

 

کلبه تنهایی من روی تپه ای است
که نه راهی به آسمان دارد و نه به زمین
تپه ای که در سیاهی شب متوقف شده است
اگر به سراغ من می آیید ,
یا پرواز را یادم دهید یا زمینی شدن را ,
از معلق بودن بیزارم ...

 

پ.ن : بعد از 2 سال باز ایرانم... چقدر آدماش عوض شدن...

   + شادی - ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ٢٧ تیر ۱۳٩٠

کاشت محصول!!!


پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد.
او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره ای دیگر
نبود تا از او کمک بگیرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولی در صورتی هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،
چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که
اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.

زمان زیادی نگذشت تا اینکه پیرمرد تلگرافی را با این مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !


4صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام
مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده
و می خواهی چه کنی ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود
که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !!!

   + شادی - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ٢ تیر ۱۳٩٠