دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

♥حرف های ناگفته از علی لهراسبی♥

وقتی به تو فکر می کنم گریه امونم نمیده، فرصت اینکه یه نفس آروم بمونم نمیده
کاشکی بودی و اینجا می دیدی، که دلم طاقت دوری نداره
کاشکی بودی و اینجا می دیدی، چشمای من بی سرو سامون می باره


حرفای ناگفته زیاده ولی چه فایده گل من، داد و امون از این جدایی
نموندی تو ببینی چی آوردی به روزم، بیا ببین تو حسرت نگات دارم می سوزم
باید تو رو ببینم ولی آخه چه جوری، آخه چرا تو از چشای من این همه دوری


بدون وقتی نباشی روزام تاریک و سرده، نگام مثل یه سایه به دنبالت می گرده
تموم زندگی رو توچشمای تو دیدم، بذار تا جون بگیرم نفس از تو بگیرم
حرفای ناگفته زیاده ولی چه فایده گل من، داد و امون از این جدایییییییییی


نموندی تو ببینی چی آوردی به روزم، بیا ببین تو حسرت نگات دارم می سوزم
باید تو رو ببینم ولی آخه چه جوری، آخه چرا تو از چشای من این همه دورییییییییییی!؟

 

 

ضمیمه: با اینکه امسال عید رو تنها خواهم بود ولی امیدوارم سال خوبی باشه و واسه شما دوستای گلمم آرزوی سلامتی و شادی و عشق و پوله زیاد میکنم مژهقلبقلب

دلم میخواست عید رو پیش یکی باشم که نشد دیگهناراحت این آهنگم واسه خودش گذاشتم مژه 

 


   + شادی - ۳:٤٦ ‎ق.ظ ; ٢٧ اسفند ۱۳٩٠

می‌دونی تا کی زنده‌ای؟


ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش...

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه!
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه!
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
گفتم: نه!
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه!
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه!
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه!
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم: آره، ...... نه، ..... نمی دونم!!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین....

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
- نه !
- پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی...

   + شادی - ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱٠ اسفند ۱۳٩٠