دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

قصه ی دوباره

لیلی قصه اش را دوباره خواند. برای هزارمین بار..

و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد.

لیلی گریست و گفت: کاش این گونه نبود.

خدا گفت: هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد....

لیلی! قصه ات را عوض کن!

لیلی اما می ترسید. لیلی به مردن عادت داشت.

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود....

خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا، لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی ست. لیلی! زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد، دیگر چه کسی لیلی را به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختر عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس...

لیلی، به قصه اش برگشت.

این بار اما نه به قصد مردن.

که به قصد زندگی....

و آن وقت به یاد آورد که

تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام...

   + شادی - ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۳٠ مهر ۱۳۸٩

انسان پیدا کنید!!!!

شیطان عاشق خدا بود

 می خواست تنها عاشقش باشد

 فریاد زد !!

 خدا نفهمید...

 خدا بزرگ بود

می خواست عاشقی کند …

 آدم را آفرید!

سالها پیش آدم خدا را از یاد برد …

آدم عاشق شیطان شد !

 این وسط خدا تنها ماند …

 به همین سادگی....

 روزگاریست شیطان فریاد میزند:

انسان پیدا کنید سجده میکنم!

اما گویا انسانی دیگر وجود ندارد...

   + شادی - ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳۸٩