دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

زنجیر عشق

زمستون بود و هوا سرد... مردی تو تاریکی راه میرفته که پیرزنی رودرحالی که ماشینش پنچر شده بوده رو میبینه. پیرزن از سرما و ترس میلرزید و منتظر بود که شاید کسی کمکش کنه. مرد جلو میره و سلام میکنه و میگه من جو هستم. ماشینه پیرزن رو درست میکنه. پیرزن میگه: من ساعتها اینجا منتظر بودم تا کسی به کمکم بیاد، خیلی ها رد شدن و منو دیدن ولی بهم توجهی نکردن، ازت ممنونم جو.

مرد میگه: یه روزی ، یه کسی ، یه کاری برام کرد. من دارم اون کارو جبران میکنم. فقط نزار زنجیر عشق با شما تموم شه...

                                                      ***

 زنه حامله ای توی یه رستورانی پیشخدمت بود. کار میکرد و همینطور که به توهین ها و گله های مشتری ها گوش میداد درده شکمشم تحمل میکرد و هیچی نمیگفت. یه روزی که از همه چی ناامید شده بوده میره صورتحساب رو از روی میز مشتریی بر داره که میبینه مشتری پول زیادی رو به عنوانه انعام رو میز گذاشته به همراه یه نامه: یه روزی، یه کسی، یه کاری واسم کرد. من دارم اون کار رو جبران میکنم. نزار زنجیر عشق به تو تموم شه...

شب زن میره خونه و رو تخت کناره شوهرش میخوابه و در گوشش زمزمه میکنه: سختی ها به زودی تموم میشن، فقط صبور باش. دوستت دارم جو...

                                                     ***

فقط میتونم بگم نزارین زنجیره عشق به شما تموم شهچشمک

   + شادی - ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ٢۳ آبان ۱۳۸٧