دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

نيازم،نگاهت...

آنگاه که نيازم به آفتاب نگاهت بيشتر شد, نگاهت را پشت ابرها پنهان کردی

به دنبالت در آسمان ها آمدم ,ولی باران شدی و باريدی

و به دنبالت طعم تمام آبها را چشيدم ,اما نيافتمت

به دشتی رفته بودی تا آنجا را معطر کنی

از قطرات وجودت ,پاک من ,گلی يافتم

گل من ,نچيدمت!

من در افسون زيبايی تو غرق شده بودم

آنقدر که زمان برايم چون لمس دستان باد بود

زمان می گذشت و پروانه در شمع می سوخت

ناگهان آسمان پيش چشمم خاموش شد

ديگر نمی توانستم ببينمت ,شمع خاموش شد و گل مرد

اما بدان هنوز آتش وجودت وجودم را به ستايش وا می دارد...

   + شادی - ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱٩ خرداد ۱۳۸٦

هوا سرد است...

هوا سرد است

باد می وزد

و در گوشه ای از این غریبستان

کودکی با دستهای پينه بسته

به اشک و زاری

رهگذران ناشنوا را

برای خريد بسته ای کبریت

به اشک و زاری فرياد می زند

هوا سرد است 

رهگزران با چشم ها و گوش های بسته می گريزند

 اشکی می ریزد

کودکی تنهاست

پس مهربانی کجاست ؟

انسانیت در کدام فراموشخانه به خواب فرورفته ؟

 

 

   + شادی - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ٩ خرداد ۱۳۸٦