دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

 

 

افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم...

                       ..............................................................

کسی را که دوست داری،تو را دوست ندارد

کسی که تورا دوست دارد،تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تورا دوست دارد

به رسم و آيين هرگز به هم نميرسند...

(دکتر علی شريعتی)

   + شادی - ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ٢٤ مهر ۱۳۸٥

تو نيز زمين و آسمان را کفر می گويی...

خدايا اگر روزی از عرشت به زير آيی,لباس فقر راپوشی,غرورت را برای تکه نانی زير پای نامردان بريزی...زمين و آسمان را کفر ميگويی...

اگر با مردم آميزی,شتابان در پی روزی از پيشانی عرق ريزی,و شب آزرده و خسته,تهی دست و زبان بسته,به سوی خانه باز آيی...زمين و آسمان را کفر ميگويی...

اگر در ظهر گرماخيز تابستان,کنارسايه ی ديوار تن خود را بدست خواب بسپاری,لبان تشنه ات را بر کاسه مس های قيراندود بگذاری و قدری آن طرف تر خانه های مرمرين را روبه رو بينی و دستانت برای سکه ای اين سو آن سو در گذر باشد,به اميدی که شايد رهگذری از درونت باخبر باشد...زمين و آسمان را کفر ميگويی...

اگر آنطور که ميگويی از جان ها خبر  داری و با چشمان خود نا مردی هارا می بينی,پشيمان  ميشدی از قصه ی خلقت,در اين بودن,از اين بيهوده ماندن در خراب آباد دنيا...

آری!تو نيز زمين و آسمان را کفر می گويی..!

   + شادی - ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱٤ مهر ۱۳۸٥

يک ساعت ويژه

مردی دیر وقت،خسته و عصبانی،از سر کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ ساله اش را دید که منتظر او بود.

-بابا یک سوال از شما بپرسم؟

-بله حتما،چه سوالی؟

-بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد:((این به تو ارتباطی ندارد،چرا چنین سوالی می پرسی؟

-فقط می خواهم بدانم،بگویید برای هر ساعت کار چقدر می گیرید؟

-خوب اگر باید بدانی می گویم،۲۰ دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید.سپس به مرد نگاه کرد و گفت می شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید.

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال این بود که پولی برای خرید یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری،سریع به اتاقت برو فکر کن و ببین چرا این قدر خود خواه هستی.

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد((چه طور به خودش اجازه میدهدبرای گرفتن پول چنین سوالی از من بپرسد)).

پس از گذشت نیم ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد با پسر کوچکش خیلی تند و بد رفتاری کرده است.شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به ۱۰ دلار نیاز داشته.

مرد به سمت اتاق پسرش رفت،در را باز کرد.

-خوابی پسرم؟

-نه پدر،بیدارم.

-فکر کردم امروز با تو خشن رفتار کردم.امروز کارم سخت بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم.بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو خندید و فریاد زد((متشکرم بابا)).بعد دستش را زیر بالش برد و چند اسکناس مچاله را بیرون آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته دو باره عصبانی شد و گفت:بابا خودت که پول داشتی برای چی دوباره از من پول گرفتی.

پسر کوچولو پاسخ داد:((برای اینکه پولم کافی نبود.الان من ۲۰ دلار دارم و میتونم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟دوست دارم با شما شام بخورم....


   + شادی - ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ٤ مهر ۱۳۸٥