دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

پائولو کوئيلو

مريم  مقدس در حالی که عيسی را درآغوش داشتبه زمين فرود آمد تا از صومعه ای بازديد کند.پدران روحانی و کشيش ها به رديف در يک صف ايستاده تا هر يک به نوبه خود از بانوی مکرم تمجديد کنند.يکی از آنها شعری خواند,آن ديگری قطعه های را از انجيل قرائت کرد,کشيش ديگر اسامی از قديسان را بر زبان آورد.در پايان صف کشيش بسيار فقيری ايستاده بود که امکان و بهره بردن از علما و دانشمند های عصر خود را نداشت.پدر و مادرش افراد ساده ای بودند که در سيرک کار ميکردند.وقتی نوبت به او رسيد کشيش های ديگر از ترس آنکه مبادا وجهه و نام صومعه شان ضايع شود,قصد کردند تا پايان آن مراسم را اعلام کنند,اما او هم علاقه ی آن را داشت که عشق و علاقهی خود را به بانوی مقدس و فرزندش ابراز کند.همانطور که بدليل نگاه سرزنش کننده ی ديگر برادرانش,محزون و خجالت زده شده بود,تعدادی پرتقال از کيسه ای بيرون آورد و شروع به پرتاب کردن آنها در هوا کرد و به بازی تردستی که پدر و مادرش در سيرک به او آموخته بودند پرداخت.

فقط اين لحظه بود که مسيح کوچک,شروع  به خنديدن کرد و از فرط شادی شروع به دست زدن نمود.و فقط به خاطر او بود که مريم مقدس دستهايش را از هم باز کرد و اجازه داد کمی با کودکش بازی کند...

پائولوکوئيلو

بر گرفته از کتاب:مکتوب

بعد از خود درگيری های بسيار بالاخره برگشتم!اميدوارم تو اين ۳ماهه تابستون يه کامپيوتری گير بيارم تا بتونم آپديت کنم  فعلا بابای                                                                                                                                    

   + شادی - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ٢٢ خرداد ۱۳۸٥