آهای ادم هایی که هیچ وقت وقت ندارید!!

برای اونایی که دوسشون دارید وقت بزارید,

چون اگر شما وقت نزارید هستند بسیار کسانی که به جای شما وقت بگزارند...

اون وقت تا به خودتون بیایید,

ی سالی ی ماهی ی روزی که شما وقت دارید,

می بینید چقدر تنهایید...!!


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳٩٠
 
 
 
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم..

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش... کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد..

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!

 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳٩٠
 
 
 

بچه : مامان بزرگ این چه کتابیه تو چند ماهه داری میخونی و تموم نمیشه
مامان بزرگ : این قرآنه عزیزم ، تموم شده من هی دوباره میخونمش
بچه : کی امتحانشو دارین؟
مامان بزرگ : با لبخند ، چند سال دیگه عزیزم
بچه : فهمیدنش خیلی سخته؟
... مامان بزرگ : نه
بچه : پس چرا اینقدر هی دوباره میخونیش؟
مامان بزرگ : آخه من قصه هاشو خیلی دوست دارم
بچه : مامان بزرگ مگه قصه ها رو از شما امتحان میگیرن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم این کتاب خداست و من باهاش دعا میکنم
بچه : مامان بزرگ تو با کتاب قصه دعا میکنی؟
مامان بزرگ : عزیزم این قصه های کتاب خداست
بچه : مامان بزرگ کتاب خدا یعنی چی؟
مامان بزرگ : یعنی کتابی که خدا حرف هاشو به پیغمبرخودش میگه که به ما بگه
بچه : چرا خدا خودش به ما نمیگه؟
مامان بزرگ : خدا که حرف نمیزنه عزیزم
بچه : پس چیجوری با پیغمبر خودش حرف میزنه ؟
مامان بزرگ : با اونم حرف نمیزنه بهش وحی میفرسته
بچه : وحی چیه مامان بزرگ؟
مامان بزرگ : دستورهای خداست که با یک فرشته ای به پیغمبرش میگه
بچه : فرشته مگه حرف میزنه؟
مامان بزرگ : آره اما فقط با پیغمبر خدا
بچه : منم میتونم پیغمبر بشم؟
مامان بزرگ : نه
بچه : چرا؟
مامان بزرگ : آخه خدا پیغمبر ها رو از اول خودش انتخاب میکنه
بچه : اونا مگه با ما فرق دارن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم
بچه : اگه فرق ندارن پس چرا خدا منو انتخاب نمیکنه؟
مامان بزرگ : آخه دیگه خدا پیغمبر انتخاب نمیکنه ، همه حرفاشو گفته
بچه : آها پس دیگه خدا قصه بهتری بلد نیست بگه
مامان بزرگ : با لبخند ، نه عزیزم این بهترین قصه هاش بوده دیگه
بچه : مامان بزرگ میشه من کتاب رو ببینم
مامان بزرگ : آره عزیزم اما تو دستهات کثیفه و گناه داره ، خودم نشونت میدم
بچه : مامان بزرگ اینکه داستانهاش عکس نداره
مامان بزرگ : با لبخند ، نه نداره عزیزم
بچه : مامان بزرگ این چرا اینجوری نوشته
مامان بزرگ : این به زبون عربی نوشته عزیزم
بچه : مامان بزرگ مگه تو عربی بلدی؟
مامان بزرگ بعد از چند ثانیه سکوت : نه عزیزم
بچه : آها پس تازه فهمیدم چرا اینقدر میخونیش!!‌


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳٩٠
 
 
 
حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.
حسن نزد حاکم رفت و گفت:
گندم و شیر که گفتی چه شد؟مسکن چه شد؟ کار چه شد؟
حاکم گفت: ممنونم که من را آگاه کردی همه چیز درست میشود.
یکسال گذشت...
حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید.
کسی چیزی نگفت. کسی نگفت گندم و شیر چه شد!کار و مسکن چه شد!!
تنها از میان جمع کسی گفت:
حــــــــــسن چه شد ؟!!

 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩٠
 
 
 

بار آخر من ورق را با دلم بر می زنم,
بار دیگر حکم کن!
اما نه بی دل ،با دلت،دل حکم کن!
حکم:دل...
هر که دل دارد بیندازد وسط...
تا که ما دل هایمان را رو کنیم...
دل که روی دل بیفتد ،عشق حاکم می شود!
پس به حکم عشق،بازی می کنیم!
این دل من...
رو کن حالا دلت را!
دل نداری؟
بر بزن اندیشه ات را...
حکم لازم!
دل گرفتن!
دل سپردن!
هر دو لازم...
عشق لازم!!!


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳٩٠
 
 
 


یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه ، بطوری که ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه خنثی ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برنداوه

 

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدند ، خانم رو به طرف مقابل کرد و گفت: آه چه جالب شما مرد هستید!قلب ببینید چه به روز ماشینهامون اومده؟! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم ! این باید یک نشونه از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ...!خیال باطل

 

مرد هم با هیجان پاسخ داد : بله کاملا با شما موافقمقلب این باید نشونه ای از طرف خدا باشه! بعد اون زن ادامه داد و گفت: وای خدای من ! اینجا رو ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده! مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم!هورا

 

زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد، در بطری رو باز کرد و نصف شیشه رو با ولع سر کشید!خنثیبعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه... اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد! مرد با تعجب گفت: شما نمی نوشید؟! متفکرو زن در جواب گفت: نه، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشممنتظر


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩٠
 
 
 
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست،فقط دوست داشتن محضه

کنارم هستی و بازم بهانه هامو میگیرم
میگم وای،چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگرم

فقط تو فکر این عشقم،تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم "خیلی دوستت دارم"

تو هم مثل منی انگار،از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود آزاری...3>

 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳٩٠
 
 
 

نفس می کشم نبودنت را,
نیستی؛

هوای بوی تنت را کرده ام...
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است !
تو نیستی؛ آسمان بی معنیست,
حتی آسمان پر ستاره...
و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد !
تو نیستی
و من چتر می خواهم ..
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده..
خودم را به هزار راه می زنم...
به هزار کوچه...
به هزار دَر...
نکند یادِ آغوشت بیفتم ..!!

*دیگه به کسی خبر نمیدم که آپم... به دل نگیرین, فقط باور کنین که حسش نیست..!ماچ


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 
 
 

دل که گرفتـه باشه ،

دیگـر مرد و زن نداره!

اشک می یاد تا گوشـه ی چشمات و سُر می خـوره روی گونـه ها...

دل که تنـگ باشه،

تنهایـی اتاقت را با خدا هم تقسیم نمی کنـی...

این سری که اومدم ایران، با اینکه خیلی کوتاه بود و خیلی از دوستامو ندیدم ولی برام بهترین دورانه زندگیم بود! دورانی که کاش هیچوقت تموم نمیشد...افسوس

ضمیمه: 7 سال گذشت از وقتی که من این دنیای کوچیک رو برای خودم ساختم !

دنیای من!‌

تولده 7 سالگیتو بهت تبریک میگمماچ


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
 
 
 

تو را صدا کردم...
در تاریک‌ترین شب‌ها دلم صدایت کرد,
و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی,
با دست‌هایت برای دست‌هایم آواز خواندی,
برای چشم‌هایم با چشم‌هایت,
برای لب‌هایم با لب‌هایت,
با تنت برای تنم آواز خواندی,

من با چشم‌ها و لب‌هایت
انس گرفتم,
با تنت انس گرفتم...
چیزی در من فروکش کرد...
چیزی در من شکفت...
من دوباره در گهواره‌ی کودکی خویش به خواب رفتم
و لبخند آن زمانی‌ام را
بازیافتم...

احمد شاملو


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
 
 
 

کلبه تنهایی من روی تپه ای است
که نه راهی به آسمان دارد و نه به زمین
تپه ای که در سیاهی شب متوقف شده است
اگر به سراغ من می آیید ,
یا پرواز را یادم دهید یا زمینی شدن را ,
از معلق بودن بیزارم ...

 

پ.ن : بعد از 2 سال باز ایرانم... چقدر آدماش عوض شدن...


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 
 
 


پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد.
او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره ای دیگر
نبود تا از او کمک بگیرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولی در صورتی هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،
چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که
اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.

زمان زیادی نگذشت تا اینکه پیرمرد تلگرافی را با این مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !


4صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام
مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده
و می خواهی چه کنی ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود
که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !!!


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ٢ تیر ۱۳٩٠
 
 
 


آدمهای ساده را دوست دارم!

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند،

 همان ها که برای همه لبخند دارند،

 همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند...

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛

 عمرشان کوتاه است.

 بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد...!

 آدم های ساده را دوست دارم!

 بوی ناب “آدم” می دن..!


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩٠
 
 
 

چه سخت است خندان نگهداشتن لبها
در زمان گریستن قلبها,
و تظاهر به خوشحالی
در اوج غمگینی...
و چه دشوار و طاقت فرساست
گذراندن روزهای تنهایی,
در حالی که تظاهر می کنی

هیچ چیز

برایت

اهمیت

ندارد...!!!


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
 
 
 

 

دست خودت نیست،زن که باشی...
گاهی دوست داری تکیه بدهی...
پناه ببری...
ضعیف باشی...
دست خودت نیست!
زن که باشی...
گهگاه حریصانه بو میکنی دستهایت را
شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد...
دست خودت نیست!
زن که باشی گاهی رهایش می کنی...
و پشت سرش آب می ریزی و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست خودت نیست،
زن که باشی...همه ی دیوانگی های عالم را بلدی...!


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠