دختر است دیگر...
گاهی دلش می خواد
بهانه های الکی بگیرد
به هوای آغوش تو
شانه های تو...
که بعد تــو
آرام
خیلی آرام
در گوشش زمزمه کنی:
ببین من عاشقتــــم...

ژوزف اندرسون

 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 
 
 

ای زن !

نازت را به نیازی مفروش !

زنه ساده ، صادق، راضی و همیشه مودب ... فانتزی ذهن مرا خراب میکند !

اغواگر باش،

سرکش !

همیشه زیبا باش،

و وسوسه انگیز !

و هرگز تسلیم نشو...


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
 
 
 

وقتی به تو فکر می کنم گریه امونم نمیده، فرصت اینکه یه نفس آروم بمونم نمیده
کاشکی بودی و اینجا می دیدی، که دلم طاقت دوری نداره
کاشکی بودی و اینجا می دیدی، چشمای من بی سرو سامون می باره


حرفای ناگفته زیاده ولی چه فایده گل من، داد و امون از این جدایی
نموندی تو ببینی چی آوردی به روزم، بیا ببین تو حسرت نگات دارم می سوزم
باید تو رو ببینم ولی آخه چه جوری، آخه چرا تو از چشای من این همه دوری


بدون وقتی نباشی روزام تاریک و سرده، نگام مثل یه سایه به دنبالت می گرده
تموم زندگی رو توچشمای تو دیدم، بذار تا جون بگیرم نفس از تو بگیرم
حرفای ناگفته زیاده ولی چه فایده گل من، داد و امون از این جدایییییییییی


نموندی تو ببینی چی آوردی به روزم، بیا ببین تو حسرت نگات دارم می سوزم
باید تو رو ببینم ولی آخه چه جوری، آخه چرا تو از چشای من این همه دورییییییییییی!؟

 

 

ضمیمه: با اینکه امسال عید رو تنها خواهم بود ولی امیدوارم سال خوبی باشه و واسه شما دوستای گلمم آرزوی سلامتی و شادی و عشق و پوله زیاد میکنم مژهقلبقلب

دلم میخواست عید رو پیش یکی باشم که نشد دیگهناراحت این آهنگم واسه خودش گذاشتم مژه 

 



 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
 
 
 


ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش...

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه!
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه!
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
گفتم: نه!
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه!
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه!
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه!
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم: آره، ...... نه، ..... نمی دونم!!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین....

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
- نه !
- پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی...


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
 
 
 

محتسب، مستی به ره دید وگریبانش گرفت

  مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

 

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

  گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

 

گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم

  گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

 

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

  گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست

 

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

  گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

 

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

  گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

 

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

  گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

 

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

  گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

 

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی

  گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

 

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

  گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست...

 


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
 
 
 
یه روزایی هست تورابــطه هــا
دِلـِـت میگیـــره ...
ســـرد میشــــی ...
از صبـــوری کــردن
ازدوری !
از فـــاصله ...
از انتظـــار ...
خستـــه میشـــی ...

بــعد دلــت می خواد
حتــی وقــتی ســردی
وقتی نــمی تونی عین بقیــه روزهــا
واســـه ی هم خاطره ات لحظه هـــای عــاشقانه بسازی
بـــاز هــم اندازه ی همون موقع هـــا
که گــرمی
که خــوبی
که دلـــیل آرامششی ...
دوســتت داشــته باشـــه ...
ایـــن دوســت داشــتـــن و نشونت بده ...
حتـــی وقتی هــر چی میاد طرفت پسش می زنــی ...

یـــه روزایی هست کــه دوست داری داد بــزنی
لعنتـــی !‌ بفهم !
ایــن ســرما ربطــی بــه کــم شدن احــساسم نداره !
مال دلتــنــگیــه !
دلتنگـــی واســه خـــود ِ تـــــــو ...

امــا یه چیزی انگار راه گلوتو می بنده
که حتی نمی تونی از خودت دفاع کنی !
که سکوت می کنی ...

حالا تــو هــی بیــا و بگــو
نمــی دونم این روزهـــا کــه من بیشتر از همیشــه بهت احتیاج دارم
چـــرا اینجوری ســـردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
 
 
 

 آهای ادم هایی که هیچ وقت وقت ندارید!!

برای اونایی که دوسشون دارید وقت بزارید,

چون اگر شما وقت نزارید هستند بسیار کسانی که به جای شما وقت بگزارند...

اون وقت تا به خودتون بیایید,

ی سالی ی ماهی ی روزی که شما وقت دارید,

می بینید چقدر تنهایید...!!


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳٩٠
 
 
 
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم..

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش... کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد..

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!

 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳٩٠
 
 
 

بچه : مامان بزرگ این چه کتابیه تو چند ماهه داری میخونی و تموم نمیشه
مامان بزرگ : این قرآنه عزیزم ، تموم شده من هی دوباره میخونمش
بچه : کی امتحانشو دارین؟
مامان بزرگ : با لبخند ، چند سال دیگه عزیزم
بچه : فهمیدنش خیلی سخته؟
... مامان بزرگ : نه
بچه : پس چرا اینقدر هی دوباره میخونیش؟
مامان بزرگ : آخه من قصه هاشو خیلی دوست دارم
بچه : مامان بزرگ مگه قصه ها رو از شما امتحان میگیرن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم این کتاب خداست و من باهاش دعا میکنم
بچه : مامان بزرگ تو با کتاب قصه دعا میکنی؟
مامان بزرگ : عزیزم این قصه های کتاب خداست
بچه : مامان بزرگ کتاب خدا یعنی چی؟
مامان بزرگ : یعنی کتابی که خدا حرف هاشو به پیغمبرخودش میگه که به ما بگه
بچه : چرا خدا خودش به ما نمیگه؟
مامان بزرگ : خدا که حرف نمیزنه عزیزم
بچه : پس چیجوری با پیغمبر خودش حرف میزنه ؟
مامان بزرگ : با اونم حرف نمیزنه بهش وحی میفرسته
بچه : وحی چیه مامان بزرگ؟
مامان بزرگ : دستورهای خداست که با یک فرشته ای به پیغمبرش میگه
بچه : فرشته مگه حرف میزنه؟
مامان بزرگ : آره اما فقط با پیغمبر خدا
بچه : منم میتونم پیغمبر بشم؟
مامان بزرگ : نه
بچه : چرا؟
مامان بزرگ : آخه خدا پیغمبر ها رو از اول خودش انتخاب میکنه
بچه : اونا مگه با ما فرق دارن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم
بچه : اگه فرق ندارن پس چرا خدا منو انتخاب نمیکنه؟
مامان بزرگ : آخه دیگه خدا پیغمبر انتخاب نمیکنه ، همه حرفاشو گفته
بچه : آها پس دیگه خدا قصه بهتری بلد نیست بگه
مامان بزرگ : با لبخند ، نه عزیزم این بهترین قصه هاش بوده دیگه
بچه : مامان بزرگ میشه من کتاب رو ببینم
مامان بزرگ : آره عزیزم اما تو دستهات کثیفه و گناه داره ، خودم نشونت میدم
بچه : مامان بزرگ اینکه داستانهاش عکس نداره
مامان بزرگ : با لبخند ، نه نداره عزیزم
بچه : مامان بزرگ این چرا اینجوری نوشته
مامان بزرگ : این به زبون عربی نوشته عزیزم
بچه : مامان بزرگ مگه تو عربی بلدی؟
مامان بزرگ بعد از چند ثانیه سکوت : نه عزیزم
بچه : آها پس تازه فهمیدم چرا اینقدر میخونیش!!‌


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳٩٠
 
 
 
حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.
حسن نزد حاکم رفت و گفت:
گندم و شیر که گفتی چه شد؟مسکن چه شد؟ کار چه شد؟
حاکم گفت: ممنونم که من را آگاه کردی همه چیز درست میشود.
یکسال گذشت...
حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید.
کسی چیزی نگفت. کسی نگفت گندم و شیر چه شد!کار و مسکن چه شد!!
تنها از میان جمع کسی گفت:
حــــــــــسن چه شد ؟!!

 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩٠
 
 
 

بار آخر من ورق را با دلم بر می زنم,
بار دیگر حکم کن!
اما نه بی دل ،با دلت،دل حکم کن!
حکم:دل...
هر که دل دارد بیندازد وسط...
تا که ما دل هایمان را رو کنیم...
دل که روی دل بیفتد ،عشق حاکم می شود!
پس به حکم عشق،بازی می کنیم!
این دل من...
رو کن حالا دلت را!
دل نداری؟
بر بزن اندیشه ات را...
حکم لازم!
دل گرفتن!
دل سپردن!
هر دو لازم...
عشق لازم!!!


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳٩٠
 
 
 


یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه ، بطوری که ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه خنثی ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برنداوه

 

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدند ، خانم رو به طرف مقابل کرد و گفت: آه چه جالب شما مرد هستید!قلب ببینید چه به روز ماشینهامون اومده؟! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم ! این باید یک نشونه از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ...!خیال باطل

 

مرد هم با هیجان پاسخ داد : بله کاملا با شما موافقمقلب این باید نشونه ای از طرف خدا باشه! بعد اون زن ادامه داد و گفت: وای خدای من ! اینجا رو ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده! مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم!هورا

 

زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد، در بطری رو باز کرد و نصف شیشه رو با ولع سر کشید!خنثیبعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه... اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد! مرد با تعجب گفت: شما نمی نوشید؟! متفکرو زن در جواب گفت: نه، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشممنتظر


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩٠
 
 
 
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت میدونی عادت نیست،فقط دوست داشتن محضه

کنارم هستی و بازم بهانه هامو میگیرم
میگم وای،چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگرم

فقط تو فکر این عشقم،تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم "خیلی دوستت دارم"

تو هم مثل منی انگار،از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود آزاری...3>

 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳٩٠
 
 
 

نفس می کشم نبودنت را,
نیستی؛

هوای بوی تنت را کرده ام...
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است !
تو نیستی؛ آسمان بی معنیست,
حتی آسمان پر ستاره...
و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد !
تو نیستی
و من چتر می خواهم ..
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده..
خودم را به هزار راه می زنم...
به هزار کوچه...
به هزار دَر...
نکند یادِ آغوشت بیفتم ..!!

*دیگه به کسی خبر نمیدم که آپم... به دل نگیرین, فقط باور کنین که حسش نیست..!ماچ


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 
 
 

دل که گرفتـه باشه ،

دیگـر مرد و زن نداره!

اشک می یاد تا گوشـه ی چشمات و سُر می خـوره روی گونـه ها...

دل که تنـگ باشه،

تنهایـی اتاقت را با خدا هم تقسیم نمی کنـی...

این سری که اومدم ایران، با اینکه خیلی کوتاه بود و خیلی از دوستامو ندیدم ولی برام بهترین دورانه زندگیم بود! دورانی که کاش هیچوقت تموم نمیشد...افسوس

ضمیمه: 7 سال گذشت از وقتی که من این دنیای کوچیک رو برای خودم ساختم !

دنیای من!‌

تولده 7 سالگیتو بهت تبریک میگمماچ


 
comment نظرات ()
نویسنده : شادی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٠