دنیای شادی


می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست..?!

Ich habe aufgegeben...

Ich weiß dass ich die richtige entscheidung getroffen habe... Obwohl ich jede Minute an ihm denke und habe sogar daran gedacht dass ich einen Flugticket für die kommende wochenende zu Stockholm kaufe! Aber nein! Ich muss das durchstehen. Ich mache das für uns beide weil ich ihm auch nerve wenn ich ihm jedesmal frage ob er her kommt! Und ich kann es einfach nicht fragen weil ich ihm bei mir haben will! Vielleicht es ist wirklich so besser... am anfang wird es schwer sein aber man wird daran gewohnen... wie alle andere beziehungen...

Leb wohl Liebste...

   + شادی - ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥

خود درگیری

هی‌ مینویسی هی‌ پاک میکنی‌، هی‌ مینویسی و پاک میکنی‌ و آخر میفهمی که بعضی‌ وقتها دو تا کلمه بهتر از هر نوشته و شعر و داستانی میتونه حالتو توصیف کنه: فاصله - درد !

  

_ وقتی‌ که نمیتونی بین عقلو احساست تصمیم بگیری فکر میکنی‌ که کاش هیچوقت باهاش اشنا نمی‌شدی...

   + شادی - ٦:۳٩ ‎ق.ظ ; ٥ اردیبهشت ۱۳٩٥

هیچ تصمیمی یک شبه گرفته نمیشه...

هیچ آدمی یک شبه تغییر نمیکنه،

هیچ آدمی یک شبه خشک نمیشه،

هیچ عشقی یک روزه نمیمیره،

هیچ آدمی یک شبه تصمیم های بزرگ نمیگیره... آدمی که یک روز بی خبر ناگهان چمدون ور میداره و میره، شک نکن که قبل تر از اون رفته...

آدمی که یک روز فریاد می زنه خسته ام ! شک نکن که مدت ها قبل از اون منتظره شنیدن یه خسته نباشی ساده بوده...

آدمی که ناغافل می زنه زیر گریه، مطمئن باش که از مدت ها قبل  یه بغض سنگین رو با خودش از این طرف به اون طرف میبرده...

آدمی که با تمام وجود میاد میگه دوستت دارم،

قبل از گفتن این جمله مدت زیادی رو نخوابیده و رویابافی کرده...

نه رفتن آدم هارو قضاوت کنیم،

نه اومدنشون رو...

فقط تا جایی که راه داره بهشون حق بدیم...

   + شادی - ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ٧ بهمن ۱۳٩٤

تعطیلات کریسمس را چگونه گذروندین؟

23 دسامبر 2015: فرودگاه، دیدار بعد از 6 ماه، احوالپرسی مثلا صمیمی، حس عجیبی که نمیدونی بعده اون رابطه چجوری باید برخورد کنی. هم من، هم اون. 

23  دسامبر 2015: کشور چک ،پراگ. شب موقع خواب هنوز نمیدونی چجوری رفتار کنی.دلت بدجور هوای بغلشو دستاشو کرده، کم مونده خوابش ببره که دیگه طاقت نمیاری: -بغلم می کنی؟ -معلومه عزیزم...

27 دسامبر 2015: کشور اتریش، وین...

29 دسامبر 2015: کشور مجارستان، بوداپست. وقتی بهش فرقه س ک س با عشق بازی رو نشون میدی.

31  دسامبر 2015: کشور اتریش، وین ساعت 12 شب آغاز سال 2016. آتیش بازی،الکل، آهنگ، خیابون، مردم، استرسه بمب گذاری،خنده، عکس یادگاری، خونه.

1 ژانویه 2016: سرگیجه و سر درده بعد از مستی، آب گرم ابرلا. شنا، ترکیبی از آبه گرم و گوگرد با هوای سرد و برفی و  بخار و نوره قرمز و آبی و لباش...

2 ژانویه 2016: کشور اسلواکی، براتیسلاوا، قلعه، هوای سرد، خیلی سرد... 

2 ژانویه 2016 : شب موقع خواب، -اون: چیزی شده؟ -من: نه خوبم. - پس چرا ساکتی؟ من شادیه ساکت رو دوست ندارم . -چیزی نیست... بغض، گریه، سکوت. نمیخواستی گریه ات رو ببینه. نمیخواستی ناراحتش کنی ولی بغضه چند روزت ترکید. بغله گرمش، دستاش که موهاتو ناز میکنه، صداش که میگه گریه نکن به مسافرتامون که انقدر خوش گذشت فکر کن. به پراگ فکر می کنی، به اینکه باهمدیگه چقدر بهتون خوش گذشته، گریه ات شدیدتر میشه... شروع میکنه برات حرف زدن. تاحالا اینجوری ندیده بودیش. برات از قشنگیا میگه و آروم میشی. بهش میگی که من هیچی راجع به تو نمیدونم، اونم همینو میگه، شروع می کنین از زندگیتون گفتن، میفهمی اون پسره مرفه بی دردی که همیشه تو ذهنت بوده نیست، تو هم از بچگیه مزخرفت میگی، خوابتون میگیره، بغله گرمش... خوابی نا اروم و پر از بغض...

3 ژانویه 2016 : فرودگاه، قهوه، لباتو میبوسه، تو ذهنت همش از خودت میپرسی که دوباره کی اون لبارو میبوسی؟ سریع بلیطشو میزنه و میگه زود برو از خداحافظی بدم میاد، یه دسته سریع تکون میده و میره...

میره و تو وای میستی و رفتنشو نگاه میکنی، بغضت میترکه...

   + شادی - ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱٤ دی ۱۳٩٤

 

Pretty - little - liar

   + شادی - ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ٢٤ آبان ۱۳٩٤

عشق

دیدی وقتی یه بادوم تلخ میخوری؟!!!

 سریع بعدش چندتا بادوم شیرین میخوری تا تلخیش از بین بره! 

تو دیگه لذتی از بادوم های شیرین نمیبری!

فقط میخوری که اون تلخی رو فراموش کنی!

وقتی هم که اون تلخی تموم شد،

دیگه میترسی بادوم بخوری...

که نکنه دوباره تلخ باشه!؟

عشق مثله اون بادوم تلخه میمونه!

بعدش با آدمای زیادی آشنا میشیا!!!

ولی فقط واسه فراموش کردن اون...

بعدش هم دیگه میترسی عاشق شی.

در اصل آدم ها فقط یه بار عاشق میشن!

از اون به بعد یا واسه فراموشیه، یا از اجباره تنهایی...

   + شادی - ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ٧ آبان ۱۳٩٤

 

من پری کوچکه غمگینی را میشناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد،

آرام آرام...

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا میاید...

 

فروغ

   + شادی - ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ٢٢ مهر ۱۳٩٤

خلایق هرچی‌ لایق !!

مردن آنقدر سخت نبود ٬ که زنده بودن ...

شنیدم کسی را دیروز در میدان شهر به دار کشیدند ٬ برادر من نبود ...
به دختری قبل از اعدام تجاوز کردند ٬ نمیشناختمش ...
آن یکی عکاس ٬ خبرنگاری بود که کشتندش ٬این حرفه همواره پر خطر بوده ٬ با من هیچ نسبتی نداشت ...
ندا جسور بود و زیبا ٬ دیر شناختمش ٬ چند کوچه بالاتر همسایهُ ما بود ...
چه سیه چشم و خوش اندام است این دخترک ٬ که در خیابانهای شهر خود فروشی میکند ٬ نگاهش غمی آشنا دارد ٬ اما خواهر من نیست ...
نه ٬ نه ٬ من در دیاری زندگی میکنم که اندک اندک خوشی های آن دارد میرود زیر پوستم ٬ دختران بلوند با پاهای بلند و سینه های درشت و پوستی به روشنی آفتاب که دلواپسی را پس میزند ...
و من آرام آرام تهی میشوم از اندیشه ... 
خیانت و وطن فروشی سکهُ رایج روزگار است و مردمان چشمان از حدقه بیرون زدهُ هموطن بدار آویختهُ خود را به تماشا نشسته اند و مرگ عاطفه را مسرورند و عزادار حسین و گِل به سر مالیده و هراز گاهی آروغ های روشنفکرانه میزنند و از آزادی سخن میگویند و من دلواپسِ این هوای ابری ٬اگر باران ببارد ٬ کفشهایم آغشته به گل میشود ٬ و مدام سرگردانم در جنگل اشباح ٬ غوطه ورم در مرداب های مسموم بیخیالی و بی تفاوتی ٬ و مدام فرو میروم ٬ فرو میروم ...

   + شادی - ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; ٦ آبان ۱۳٩۳

حرفهای گفته و نگفته

هیچوقت انقدر دلم نمی‌خواست که بتونم زمان رو یک ماه نیم عقب بکشم !

بعضی‌ وقتا یه حرف کوچیکی که نباید گفت بشه زده می‌شه و همه چیرو خراب می‌کنه !

شایدم هنوز یه راهی‌ باشه واسه درست کردنش...امان از دسته حرفهایی‌ که موقعی که نباید زد، زده می‌شه و موقعی که باید زد که همه چی‌ درست بشه زده نمی‌شه!

فکر کنم دارم همچی رو کلا خراب می‌کنم ! حالا چه حرفامو بزنم چه نزنم!

ولی‌ بعضی‌ وقتا بهتره که حرفی‌ زده شه که ادم بفهمه کجای کاره...

 

   + شادی - ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳٩۳

آنچه گذشت...

به زودی تولده ۹ سالگیه دنیای شادیه !

 ۹ ساله پیش همین موقعه ها بود که به خواهرم گفتم برام وبلاگ بسازه چون خودم بلد نبودم. یادمه کلی‌ با گریه و زاری و خواهش تمنا آخر قبول کرد، به شرطی که فقط ماهی‌ یکبار آپدیت کنمش!

بالاخره خواهر بزرگتر بود و منم باید حرفشو گوش میدادم !

الان همون خواهر بزرگه که اونموقه ها ۱۷-۱۸ سالش بیشتر نبود تابستونه پارسال ازدواج کرده من هنوز باورم نمی‌شه که یک سال از ازدوجش میگذره

 و۹ سال از وقتی‌ که با خودم فکر می‌کردم خوش بحالش چقدر بزرگه!

الان خیلی‌ چیزا عوض شده... دیگه هیچکس اون بچه های قدیم نیست ! الان دیگه بچه های فامیلی که اونموقه ها به نظرمخیلی‌ بزرگ بودن هم رفتن سر کارو زندگیشون !

 اونموقع ها خالم اینا از کرج میومدن خونه ما و چن روز میموندن، موقعهٔ رفتنشون منو دختر خالم انقدر گریه میکردیم که مارو از هم جدا نکنن ! بعضی‌ وقتا فکر می‌کنم کاش همه چی‌ برگرده به همون موقع ها. وقتی که بزرگترین غصم جدا شدن از دختر خالم بود !

الان همه چی‌ عوض شده ! الان خالم چند ماهه که رفته تو آسمونا. دختر خالمم حتا, چند ساله که ازدواج کرده !

 نمی‌دونم...

بعضی‌ وقتا هم به این فکر می‌کنم که بالاخره آرزوی بچگیم بر آورده شد و من بزرگ شدم.

حالا که آرزوم بر آورده شده باید ازش استفاده کنم !

۵ ساله که از ایران رفتم، چند ساله دارم توی معتبرترین شرکت ساختمانی اتریش کار می‌کنم, ۲،۳ ماه دیگه هم درسم تموم می‌شه و میشم خانوم مهندس ! چند وقتم هست که توی سرمه برم یه خونه دیگه و از‌ خانواده جدا شم. بالاخره اینجا زشته دختر ۲۲ ساله هنوز خونه مامان باباش زندگی‌ کنه !

جدیدا خیلی‌ تغییر کردم, یجورایی زده به سرم !

 با دوست پسرم بعد از ۲ سال بدون هیچ دلیلی‌ به هم زدم, از سر کار استعفا دادم(!!!)، صاحب سگ مورد علاقم شدم و چن ماه پیش هم با پس اندازم تونستم بالاخره ماشین بخرم .همهٔ خرجشم با درامد خودم میدم!  بماند که هنوز گواهینامه مو نگرفتم !! اونم تا یه ماه دیگه میگیرم...

می‌خوام یه شادی دیگه بشم. همونطور که شادی ۱۳ ساله, بعد از ۹ سال این همه عوض شد، حتما بازم می‌تونم ! این دفعه می‌خوام این مدرک کوفتیرو بگیرم که خانواده خیالش راحت شه بگن دخترمون مهندسه ! بعد برم طراحی لباس بخونم، شرکت خودمو بزنمو اسم برندمم بذارم شادی!

 بالاخره هرکسی آرزوهای خودشو داره... شایدم اصلا نتونم اینکارو بکنم چون بودجه می‌خواد! ولی‌ حداقل میگم تلاشمو کردمو نشد...

چند وقت بود دلم می‌خواست با یکی‌ حرف بزنم بدون اینکه چیزی بهم بگه و فقط بهم گوش کنه ولی‌ آدمشو پیدا نمیکردم. به مناسبت تولد "دنیام" گفتم حرفامم بزنم که یه ذره فکرم آزاد شه...

دنیای شادی ۹ ساله شد و من می‌خوام یه بار دیگه آرزو کنم اون زمانی‌ بیاد که به خواهرم التماس می‌کردم برام وبلاگ بسازه !

میترسم از روزی که به همهٔ آرزوهام رسیده باشم...

   + شادی - ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ٢۸ امرداد ۱۳٩۳

بدون عنوان !!

مرد گفت : دوستم داری؟

زن چیزی نگفت...

مرد "دوستم" را نگفت

- داری؟

زن سر تکان داد.

 مرد گفت:

- بگو !

زن آرام گفت:

 - دارم.

مرد با خود گفت: تفتیش فکر خوب نیست.

و فهمید چیزی ترک برداشته اما دیده نمی‌شه.

مثل سرامیک زیر کمد دیواری.

میدانی ترک برداشته اما نمیتونی‌ نشانش بدی‌.

مرد گفت:

- خدا نگهدار

زن گفت:

- خدافظ

   + شادی - ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ٢٢ امرداد ۱۳٩۳

 

خوبه که ادم بعضی وقت ها بشینه یه دل سیر با صدا ی بلند گریه کنه و هرچقدر می خواد داد بزنه.

بعد فرداش پا شه با یه انرژی جدید، بره و با ادمای دور و برش دوباره شروع کنه به جنگیدن...

   + شادی - ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; ٧ امرداد ۱۳٩٢

یه دختر...

یه دختر تو تراسه روبرویی

شبا کنسرته فریادش براهه

صداش میگیره از بس غصه داره،

نمی‌شه دیدش از بس شب سیاهه...

 

   + شادی - ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳ تیر ۱۳٩٢

حرف مردم

گور بابای حرف مردمو خودشون کردن!

 

 

من عاشقتم...

   + شادی - ٤:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳ تیر ۱۳٩٢

......

 
دلم ....

یک شب تنهایی می خواد

بایه عالمه تو و

گوشه کنارهای آغوشت!!!

   + شادی - ٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱٠ تیر ۱۳٩٢
← صفحه بعد